خرید بک لینک
خراسان1. وقتی فاطمه گفت که از گرفتن جشن عروسی منصرف شده و می خواد یه عقد کوچیک تو مشهد و تو حرم بگیره، اولش تو ذوقم خورد. تو ذهنم جزئیات سفرمون به کرمان و رقصیدن و خندیدن تو عروسی و بعد از جشن رفتن به کویر و کلوتها و رصد آسمون شب رو برنامه ریزی کرده بودم. حالا ولی با این تصمیم دیگه خبری از این داستانا نبود و یه مراسم ساده و بی تکلف پیش رومون بود. قبل از این دو بار به مشهد رفته بودم، یکی تو هشت سالگی و یکی تو زمستون اولین سال دانشجویی. اون زمان ها که تلاش می کردم ته ماندههای باورهای مذهبیمو یکجا جمع کنم و بفهمم با خودم چند چندم، تو یکی از برفی ترین شب های مشهد از طرف انجمن علمی دانشکده به حرم رفته بودم و دعایی کرده بودم که البته مستجاب نشد. اما هنوز هم تصویر صحنِ برفی و خلوت حرم به عنوان یه قاب زیبا تو ذهنم هست. قاب دیگه تصویریه از خودم که نیمه شب از حرم به سمت هتل حرکت می کنم و دست های سرد و یخ زدم رو زیر چادر پناه می دم و تو همون خیابون شروع به خوردن اشترودل گرم و خوشمزه ای می کنم.بگذریم...با پری تصمیم گرفتیم که این سفر رو بریم و کنار فاطمه باشیم. به عنوان شاید یکی از آخرین فرصت هایی که دخترهای اتاق 306 خوابگاه کوی بتونن دور هم جمع شن! پری دفاع ارشدش رو هم کرد و طبق برنامه ریزی هاش سال بعد این موقع دیگه ایران نیست و برنامه ی آیندهی فاطمه و همسرش هم رفتنه. مثل بقیهی دوستایی که یکی یکی از جمعمون کم می شن. هتل و بلیط های قطار رو رزرو کردیم، اما موقع رفتن من تو ترافیک گیر کردم و قطارمو از دست دادم. با اعصاب خوردی و یک عالمه خستگی و استرس ناچارا یه بلیط دیگه از یه قطار بیزینس گرفتم. تو شرایط مالی این روزام برام ولخرجی حسا

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 17:13

پیش نوشت غیر مرتبط: ریحانهی عزیز که برام کامنت گذاشته بودی، بابت این همه تاخیر تو جواب عذر می خوام. لطفا ایمیلت را چک کن. تهرانشب دیر وقت رسیدیم تهران. با پریا تصمیم گرفته بودیم که یه شبو تو هتلی، یا هاستلی بمونیم تا مزاحم دوستا و فامیلامون نشیم. پریا صبح زود از من جدا شد و من موقع صبحانه خوردن سر میز صبحانهی هاستل دلم میخواست با آدما حرف بزنم. این روزها که مدتیه مرزها دیگه به روی توریستها باز شده زیاد می بینم توریست از کشورای مختلف تو شهرای مختلف. نمی دونم بحث از کجا شروع شد ولی یهو دیدم مشغول صحبت با آدمایی ام که اصلا نمیشناسمشون ولی باهاشون احساس نزدیکی می کنم. دختر تونسی که کنار من نشسته بود از این می گفت که چطور با اومدن به ایران و خوردن مهر ایران تو پاسپورتشون خودشونو به ریسک انداختن چون احتمالا سفر به کشورایی مثل آمریکا براشون سخت میشه ولی دیدن ایران ارزششو داشته! و بعد بهم یه جاسوئیجی هدیه داد به شکل پرچم تونس. روز آخرشون تو ایران بود، ازش خدافظی کردم و بعد مشغول صحبت با یه خانم استرالیایی، یه زوج جوون آلمانی و یه مرد سوئیسی شدم. فکر کنم در عرض کمتر از پنج دقیقه شدیم مثل دوست هایی که انگار سالهاست همو میشناسن! اینجور آشنایی های سریع و نزدیک شدن های موقت تو سفر همیشه برای من جالب بوده. خیلی یهویی و بدون برنامه تصمیم گرفتیم پاشیم و با هم بریم شهر رو بگردیم. من زمان رفتن'>رفتنم از تهران رو کمی عقب انداختم. و چند دقیقه بعد من و آلیرا (زن استرالیایی)، لیوی (دختر آلمانی)، لوکاس (پسر آلمانی) و توبی (مرد سوئیسی) داشتیم پیاده تو خیابون راه می رفتیم.راه می رفتیم و کم کم بین جملات و حرفهایی که رد و بدل میشد هم رو بیشتر میشناختیم. دیدن ایران و تهران و مردم و فرهنگ ایران

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 17:13

صفحه بندی